حقیقت عشق
...................... عاشقم.....اما نمی دانم چگونه تو را بخوانم که اگر خواندنی بودی شعر بودی چگونه تو را ببینم که اگر دیدنی بودی نور بودی..... حسی به من میگه تو شعری.....تو نوری.....تو آهنگی من تو را حس میکنم چون عاشق تو هستم.... به خاطر روی زیبای تو بود چـــه سقــــوط دلنشینــــے می خواهم.. آنقدر خودخواهانه بغلت کنم.. که جای ضربان قلبم روی تنت بمونه… چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
.....................
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو
![]()
وقتـــــے
از ارتفاعــــات لبانــــــت
به عمــــق آغوشـــت سقـــوط میکنــــم
. بــــاز هـــــم خیال تــــو مــــرا “برداشــــت” کجــــا می بــــرد نمــــی دانــــم!
زميــטּ رآ زيبـــاتـَـر ميکنَـد.
هميشـه بـآش....
| Power By:
LoxBlog.Com |



