حقیقت عشق

ر


 

خدایا...

 راز دل با تو چه گویم

که خود راز دلی

 

دانه و لانه و بال و پرواز دلی

 
 از خدا پرسیدم دوست داری بندگانت چه بیاموزند؟ 

 گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که 

عاشقشان باشد...

 بیاموزند که انسان هایی هستند که آنها را دوست دارند اما 

 نمیدانند چگونه عشقشان را ابراز کنند...

نوشته شده در یکشنبه 03 فروردین 1393ساعت 13:11 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |

 

 

یه وقتایی
یه حرفایی
چنان آتیشت میزنه
که دوست داری فریاد بزنی،
ولی نمیتونی!
دوست داری اشک بریزی،
ولی نمیتونی!
حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه!
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه،
به این میگن
"درد بی درمون

نوشته شده در یکشنبه 03 فروردین 1393ساعت 13:10 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |

نمـــــــــــــیدانــــیـــ

 

چـــــطــور گــــیج مـــیــشـــوم

 

وقــــتی هر چــــه میــــگـــردمــــ

 

معـــــــــنی نگـــــاهتــــــ

 

در هیـــــچ فرهنگــــــ لــــــغــــــتی

 

پـــــیـــــدا نمیــــــشــود......!

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند 1392ساعت 09:38 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(2) |

آن روزهای خوب که دیدیم ٬خواب بود

نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که

بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم...

تـــو... تمـام گمشـده ی منــی !

تمــام گـمـشــده ی من ... !

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند 1392ساعت 09:25 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |




تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست،

ده‌ها کتاب می‌شود،
اما تمام چیزی که در دلم هست،
فقط دو کلمه است،
دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند 1392ساعت 20:28 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |

وقتی دلم بهونه بودنتو میگیره.....

 با شنــیدن هر صدایی اشکم درمیاد....

چه بـرسه تـــو صدام کنی....

دلم بهونه میگیره تو آغوشـــت گم بشم.....

و من با چشمایه خیس خودخواهانه آرزو میکنم....

همیشـــه داشـــتنه تـــــــــو رو ......

نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1392ساعت 09:03 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |

مــــاه من...
گاهــی مـــی رنجانمت !
بـــــبخش ، کــــــــسوف تـقدیــر است..!!

نوشته شده در سه‌شنبه 06 اسفند 1392ساعت 19:03 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |

بچه که باشی
 
از "نقاشی" هایت هم

 

می توانند به روحیات و درونیاتت پی ببرند،

 

بزرگ که می شوی

 

از حرف هایت هم نمی فهمند توی دلت چه خبر است!
 

 

نوشته شده در دوشنبه 05 اسفند 1392ساعت 16:51 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |

بهار من تویی

حالا چه فرقی می‌کند تقویم روی میز

اگر پایان پاییز است آغاز
زمستان است یا هر چـیز

نوشته شده در یکشنبه 04 اسفند 1392ساعت 19:38 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |

چقدر چشماتو دوست دارم به من حس نفس میده

نمیدونی چه احساسی به این دیوونه دست میده

چقدر چشماتو دوست دارم، چقدر بی تو نمیتونم

خیالم با تو درگیره به رویای تو مدیونم

تموم درد این راهو بگیر از وحشت شونم

منو راهیه چشمات کن منم مثل تو داغونم

یه حس مبهمی دارم نه خوابیدم نه بیدارم

تو هستی و نمیدونی چقدر چشماتو دوست دارم

کسی غیر از تو اینجا نیست، من اینجا آخر دنیام

حساب دل سپردن نیست، من از چشمات کمک میخوام

نوشته شده در جمعه 02 اسفند 1392ساعت 20:51 توسط sadafjo0n| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران